مدال برنز مادری

تصور کن کودکت مریض شده و تو تمام تلاشت را برا تهیه غذایی مقوی و در عین حال مورد علاقه ی او انجام داده ای. هر آنچه را می دانستی از انواع نمایش های عروسکی، قاشق پرنده، کارتون  به کار بردی اما هیچ کدام راه به جایی نبرده و فرزند مرضیت تا بعد از ظهر بدون غذا بسر می برد.

تصور کن نزدیک عصر شده و تمام تیرهایت به خطا رفته، حالا تصمیم کبری را می گیری و کوله بار را می بندی و راهی دکتر می شوی.

سعی بر این داری که کودکت با آمادگی ذهنی به دکتر برود و همه چیز خیلی آرام پیش برود. از قبل پروسه را با او تمرین می کنی. دوباره کارتون ها به کمکت می آیند عروسکش نقش بیمار بازی می کند خودش دکتر می شود.

در خیالت موهومت چنین می پنداری که دخترت خودش می رود روی صندلی می نشیند و همکاری لازم را با دکتر می کند و بعد نشانه مادر قهرمان را روی سینه ات می چسبانند. ذهی خیال باطل. از رفتن رو باسکول گریه ها شروع شده و با غشرقی تمام از مطب دکتر بیرون می آیی. گریه ها هنوز هم بعد از مطب ادامه دارند. اما تو هنوز چیزی در چنته داری که رو نکرده ای. دفترچه ی برچسب. آن را به دختر دلبندت می دهی و او آرام شده و مشغول چسباندن برچسب ها می شود. با خودت می اندیشی هر چند مدال طلای مادری رو نگرفته ای ولی مدال برنز هم هیچ از ازش هایت کم نمی کند.

خودت رو بغل کن

تصور کن که سال ها منابع مطالعاتیت، رسانه های اجتماعی بودن. هیچ وقت دنبال مطالعه عمیق نبودی. اینستاگرام، تلگرام، واتس اپدایرة المعارف اطلاعات عمومی تو هستند.

چون مطالب این رسانه ها عموما عمق چندانی ندارند؛ نیازی به ژرف اندیشی نیز پیدا نکردی.

کم کم ذهنت عادت می کنه که فقط گوش کنه فارغ از  هر گونه تحلیلی .

تا حالا برات پیش اومده که نتونی هیچ نقدی ونظری بدی، حتی در مورد کاراهایی که درش سر رشته هم داری؟ تا حالا برات پیش اومده که موقع نظرخواهی هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشی و فقط رای ممتنع بدی؟

اینکه حتی برا خودت هم  صاحب نظر نباشی و بیشتر شونده و تایید کننده باشی، اصلا حس خوبی  نیست، من تجربه اش رو داشتم.

بعد که شروع کردم به نوشتن، مجبور شدم دقیق تر به چیزی که می خونم فکر کنم. به قدرت واژگان پی بردم. اون موقع تازه ارزش کارهای دیگرون هم برام عیان شد.

شروع کنیم به نوشتن. از همین لحظه افکارمون رو روی کاغذ بیاریم تا حداقل با خودمون و نظراتمون بیشتر آشنا بشیم. این فاصله ای که بین خودمون با خودمون داریم رو با شناخت بیشتر کمتر کنیم. نوشتن یک نامه به خود شاید خیلی هیجان انگیز باشه. از خودت برای خودت بگو. از سختی های که کشیدی و از بی توجهی که به خودت کردی و ازش معذرت خواهی کن. وقتی با خودت دوست شدی بیشتر می تونی بشناسیش و با افکارت آشنا بشی و ازش نظر خواهی کنی. کمکم کمکت می کنه که صاحب نظر بشی چون داری عمیقا بهش فکر می کنی. این شناخت منجر به دوست داشتن و بعد به عشق تبدیل می شه اون وقت می بینی یک روز خودت رو سفت بغل کردی.

همسفر کرونا در مترو

تصور کن تو مترو نشستی. مترو هم شلوغ، همه کیپ تا کیپ هم ایستادن. هنوز ۵ تا ایستگاه مانده تا به مقصد برسی. حس عذاب وجدان داری از سوار شدن به مترو.  تو ذهنت مشغول حساب کتاب کردن هستی که آیا واقعا ارزشش رو داشت در این اوضاع بهم ریخته ناشی از کرونا سوار مترو اون هم به این شلوغی بشی.

همین طور که ذهنت درگیر این موضوغ هست، یکدفعه صدای سرفه می شنوی خودت رو جمع وجور می کنی و کمی اخم به ابرو هات می یاری. دماغی ماسکت رو محکم تر می کنی. دوباره سرفه می کنه بر می گردی نگاش می کنی. مردم هم شروع می کنن به اعتراض که این کی هست داره سرفه می کنه. مترو شلوغ تر اونی هست که بشه جا به جا شد و محل رو ترک کرد. به اولین ایستگاه که می رسی سریع می پری بیرون.

هنوز سه تا ایستگاه مونده که برسی به ایستگاه مقصد. می ترسی نکنه کرونا گرفته باشه. دست پاچه شدی. چشم می گرودنی یک مغازه تو ایستگاه میبینی یک بطری آب می گیری و می ری دستشویی تا آب رو قرقره کنی. حالا نمک از کجا گیر بیارم. بخودت می گی کاش اون بسته نمک کوچولو ی رستوران رو دور ننداخته بودم. می بینی آب خیلی سرده؛ بدتر گلوت درد می گیری. نگاه ساعتت می کنی از برنامت عقبت موندی. الان باید سر قرار باشی ولی هنوز کلی راه مونده.

سوار تاکسی می شی به سمت مقصد. پنجره رو تا اخر پایین می دی نکنه هوای داخل تاکسی آلوده باشه. صدای آژیر امبولانس که از تاکسی می خواد سبقت بگیره رو می شنوی. به محل مورد نظر می رسی. حس سوزش در گلو داری ولی فک می کنی از ترس سراغت اومده. حس نفس تنگی داری می گی احتمالا از آلودگی هوا است. می ری  و به کارای ادرایت می رسی. موقع برگشت مرددی که با مترو برگردی یا تاکسی. می گی بیخیال پول بیا با تاکسی برگردم ولی خیلی گرون می شه.

نزدیک های خونه پیاده که میرسی پیاده میشی تا یکم پیاده روی کنی. لرزت می گیره. پاییزه. می رسی خونه، دست هات رو می شوری. کتری ابجوش رو روشن می کنی. دنبال تب سنج می گردی. بالاخره پیداش می کنی. ۳۸/۴. می گی سرما خوردم.  دمنوش دم می کنی و می ریری زیر پتو. چشمات رو روی هم می گذاری. باز هم صدای امبولانس می شنوی. سرفه هات دارن شروع میشن. پتو رو می کشی رو سرت تا بخوابی به این فکر فک می کنی فردا چشمات رو تو کدوم دنیا باز می کنی.

خودت را عمیقا بخاطر تصمیماتت ببخش

تصور کن در جلسه مصاحبه با یکی از غول های معتبر در حوزه تکنولوژی،حاضر شدی.در حضور مدیر منابع انسانی و سایر مدیران دپارتمان های مختلف بایستی پاسخگو سوابق ومهارت هایت باشی. فضایی بسیار خشک و رسمی برقرار است. کف دستانت عرق کرده و ضربان قلبت را کاملا احساس می کنی.

این اولین باری نیست که برای مصاحبه دعوت شده ای، ولی این بار قضیه فرق دارد. قبولی در این شرکت برایت بسیار حیاتی است، چرا که اعتبار ویزایت تا ماه آینده به پایان خواهدرسید. این آخرین فرصت تو برای ماندن در این کشور است. اگر نتوانی رضایت آنها را جلب کنی تا چند روز دیگر باید ساکت را ببندی.

برای این روز خیلی تلاش کرده ای، تا کنون هیچ وقت اینقدر احساس آمادگی کامل نداشتی. تو می خواهی مهارت هایت به بهترین نحو ارائه دهی. همه چیز آماده ی یک ارائه کامل است ولی همین که می خواهند اولین سوال را بپرسند گوشی ات به زنگ خوردن می افتد تو فورا قطع می کنی اما پیغامی که دریافت میکنی نمی توانی براحتی از کنارش بگذری.

پیغامی از طرف همسایه ات است، که راه پله را آب برداشته و آب با شدت زیاد دارد از زیر در خانه ی شما خارج می شود. یادت می آید که دخترت تنها در خانه است. انگار که تماس با همسرت هم بی فایده بوده و گوشی موبایل او خاموش است. یک لحظه مغزت قفل می کند. مصاحبه گر ها با چهره ای سرد منتظر  پاسخ تو هستند ولی تو اصلا متوجه سوال هم نشدی. به ساعتت می نگری. چه باید کرد. تو نمی خواهی نشان دهی که خیلی به این کار احتیاج  داری؛ این از رفتار حرفه ای بدور است. سعی می کنی بر عصاب خود مسلط باشی نفس عمیقی می کشی . به خود یاداوری می کنی که اولین اولویت زندگیت دخترت است.

آیا تو به عنوان والدبایدجلسه را ترک کنی؟

زمان هایی در موقعیت های متفاوت قرار می گیریم و باید یکی از نقش هایمان را پر رنگ تر ایفا کنیم (نقش من والد من همسر من کارمند…). این تصمیم گیری ها راحت نخواهد بود.

اگر این جلسه را ترک کنی در مصاحبه رد خواهی شد و فرصت زندگی در این کشور را از دست خواهی داد.

ممکن است جاری شدن آب تنها یک سهل انگاری ساده بود و چیزی جدی نباشد برای چنین سهل انگاری نباید این شغل را از دست بدهی.

اما اگر واقعاً خطری جدی خانواده ات را تهدید کند و تو به موقع خودت را نرسانی هیچ وقت نخواهی توانست این خطایت را ببخشی.

اگر در جلسه بمانی؛ مسلما تمرکز کافی نخواهی داشت و باز هم احتمالا نمی توانی خودت را بخوبی ارایه کنی.

فکر کن اگر همه ی اینها شوخی احمقانه ای از طرف همسایه ات بوده و تو چنین فرصتی را از دست بدهی.

ما در دنیا احتمالات زندگی می کنیم. هیچ مسیر مستقیمی وجود ندارد. ما تنها با یک سری اطلاعات محدود بایستی تصمیمات مهم و بزرگی اتخاذ کنیم. باید سعی کنیم از تصمیماتمان لذت ببریم و تمامی عواقب آنها را بپذیریم. راهی جز این نخواهیم داشت.علی رقم هر تصمیمی که میگیریم پشیمانی بی فایده است باید خودمان را عمیقا بخاطر تصمیماتمان ببخشیم .

چرا اموزش برنامه نویسی به کودکان مهم است؟

۲۵ را رد کرده بودم که یادگرفتم دوچرخه سواری کنم. خجالت می کشیدم که بچه های کوچک چه قشنگ با سرعت می روند ولی من هنوز در حفظ تعادل مانده ام. بعد از دو روز یاد گرفتم. وقتی توانستم تعادلم رو حفظ کنم، حس جوجه کبوتری را داشتم که بعد از کلی ترس بالاخره طعم پرواز را چشیده و حالا حاضر نیست فرود بیاد. شاید بنظر خیلی کوچک بیاید ولی برای من این مهارت خیلی مهم بود. اینکه مهارتی را اکثریت می دانستند به جز من اصلا خوشایند نبود. خب شاید بایستی سالیان خیلی قبل تر یا اصلا در دوران طفولیت این مهارت را کسب می کردم. من همه ی این سال حس عقب بودن از دیگران در این زمینه داشتم و اگر جایی پیش می آمد که دوستانم می خواستن دوچرخه سواری کنند من نمی توانستم همراهی کنم. بعضی از مهارت ها مانند دوچرخه سواری باید در سن خودش یادگرفته باشند وگرنه خیلی از فرصت ها از دست می روند.
ما بعنوان والد بایستی فرزندانمان را مجهز به مهارت هایی کنیم که در آینده فرصت های شغلی بیشتری داشته باشند. مسلما خیلی شغل های جدیدی در آینده خواهیم داشت و بسیاری از شغل های کنونی احتمالا به گونه ای دیگر انجام خواهند گرفت. شناخت بازار و آموزش مهارت های لازم به فرزندانمان کمک می کنه که فرصت شغلی مناسب تری را داشته باشند.
در عصر تکنولوژی حاضر، کامپیوتر ها پیشرفت چشم گیری داشته اند و زمینه ساز فرصت های شغلی جدیدی شده اند.
با یک نگاه به چگونکی پیشرفت کامپیوتر، تسلط بر برنامه نویسی کامپیوتر از ملزوماتی به حساب می آید که افراد بایستی در کوله پشتی مهارتی خویش داشته باشند.
چه بهتر است که زمینه یادگیری این مهارت از کودکی شروع شود چرا که در آینده وارد هر زمینه کاری که شوند این مهارت به عنوان مهره حیاتی محسوب می شود.

اسراف در مصرف

قانون جالبی با عنوان قانون ۱٪درصد چنین بیان می کند«۹۹٪از کاربران رسانه های اجتماعی صرفا نظاره گر می باشند و تنها ۱٪ در امر تولید مشارکت دارند». بر طبق این قانون، اکثریت جامعه به طرز اسراف گونه ای تنها مصرف کننده ی اطلاعات دیگری هستند.
برای بروز و شکوفایی استعداد هایمان، در هر سن و مکانی که هستیم بایستی دست بکار شویم و شروع به تولید کنیم. اگر هنرمندان برجسته همچون مردم عادی تنها به لذت بردن به آثار بجا مانده کفایت می کردند تا کنون نه شکسپیری وجود داشت و نه دهخدایی. تنها اثر بجا مانده از آنها سنگ نبشته ی رو قبرشان بود که آن هم از بین رفته بود.
حتی اگر هیچ جایی در کره زمین دموکراسی مدنی مشاهده نشود، خوشبختانه دموکراسی اطلاعات تا حد زیادی برقرار است. اگر می خواهیم ردی، اثری یا صدایی، از ما یا تفکرات ما یا گروه ما باقی بماند، همین لحظه دست به قلم شویم.

دستور تهیه کودک بی استعداد

روش کار بسیار آسان است. اگر موارد زیر را بدرستی انجام دهید بی شک به نتیجه مطلوب می رسید.
۱- اشتباه کردن ممنوع
هر گاه کودک خواست به اشتباه کاری را انجام دهد بسرعت جلوی او را گرفته و او راتصحیح کنید. این کار برای تهیه کودکی دست و پاچفلتی رد خور ندارد. مثلا کودک چندماه ای که خودش خواست غذا را بخورد به هیچ وجه به او اجازه نداده که خانه و سر و صورت خود را کثیف نکند.
۲- فرصت فکر کردن خیلی محدود
وقت خود رو مقدم شمرده و آن را صرف کارهای بیهوده مانند گوش سپردن به حرف های کودکی که تازه زبان باز کرده نکنید. تا خواست صحبت کند سریع درستش را بگویید. ما که می دانیم او‌ چه می خواهد و در چه مورد، احتمالا صحبت میکند. این روش برای از بین بردن هر انچه اعتماد بنفس مثبت نامیده می شود کافی است.

۳- قانون مندی با وضع قوانین متعدد
تا می شود قانون وضع کنید. هر چه باشد شما به عنوان والد،حکمران قلمرو (خانه) خویش هستید. به گونه ای قانون وضع کنید که مجال ظهور هیچ تجربه ای فراتر از پیشنهادات سازنده ی شما فراهم نشود. با این روش کم کم ذهن او تنها به چیزایی که شما می دانید و می خواهید بسته خواهد شد.

۴-تصمیمات درست را شما اتخاذ کنید
همه ما واقفیم که کودکان کم تجربه و کم دان هستند. و البته ما خیلی باتجربه و آگاه به مسائل آنها. اگر آنها دقیقا برطبق نظریات ما رفتار کنند، مسلما به بهترین مسیر هدایت خواهند شد. بدین ترتیب بایستی اجازه تصمیم گیری را از همان ابتدا ندهیم. به عنوان مثال اگر کودک میلی به غذا نداشت،به زور متصل شده تا مطمئن شویم غذایش را کامل خورده. یا اگر تمایلی به پوشیدن لباسی که ما به او می دهیم نداشت، ازقوه ی قهریه می توان کمک جست.

البته ذهن ما والدین گرامی خیلی نکته سنج تر از این چند مورد ناقابلی هست که خدمتتان عارض شدم. شما این ها را به عنوان تحفه ای از دوست بپذیرید باشد که رستگار شویم.

فرزندم در چه زمینه ای استعداد دارد؟


این سوالی هست که ممکن است دغدغه ی شما هم باشد. کشف استعداد فرزندان این روزها والدین بسیاری را درگیر کرده. والدینی که هنوز هم که هنوز است نتوانسته اند شغل دلخواه خود رو پیدا کنند و برای تامین معاش، تن به کاری نچندان دلچسب داده اند. حق هم دارند انجام کاری که با روحیات، خلقیات و از همه مهم تر استعدادشان همخوانی نداشته باشد، فرسایش دهنده است. همین فرسایش و خستگی روحی و‌ جسمی در کار، والدین را بر آن می دارد، که تمام تلاش خود را کنند که کودکشان مسیری بهتر و زندگی هدفمندتری را تجربه کند. اما گاه ناخواسته فرزندانمان را در ورطه ی نابودی استعدادها قرار می دهیم. همان سر سوزن ذوقی که داشتند را نیز از بین می بریم.
یکی از این نابودگرها، از بین بردن مهارت حل مسئله می باشد. توانایی حل مسئله از فرصت های نابی است که امکان شناخت بیشتر کودک را از خود فراهم می کند. او با درگیر شدن در مسئله سعی در پیدا کردن روش مناسب خود است. هر چند که آن روش خیلی کارآمد نباشد. این مهارت مانند هر مهارت دیگری با تمرین و ممارست ارتقا می یابد. کودک نوپایی را در نظر بگیرید که درگیر پوشیدن لباس خود است. احتمالا ابتدا در تلاش برای پیدا کردن یقه ی لباس سر از آستین در می آورد. چهار ورودی لباس ( آستین های چپ و راست، یقه و پایین تنه) برایش گیج کننده هستند. کم کم به این نتیجه می رسد پهن ترین قسمت بلوز همان ورودی مطلوب است. اما اگر والد سریعا به کمک او بیاید، با تخریب اعتماد بنفسش این پیام رو به او می دهد که تو برای حل مسائلت به تنهایی کافی نیستی. معمولا دیدن کودک درگیر حل مسائل پیش پا افتاده و ساده، والدین آن ها را بر آن می دارد که فورا به کمک او بروند. اما در این لحظات بجای حل کردن مسئله بهتر است روش حل را به او بیاموزیم. نکته مهم در این زمینه این است که هیچگاه برا کمک به او عجله نکنیم. بگذاریم کودک یاد بگیرد روی مسائلش تمرکز کند، تلاش چندین باره کند و حتی حوصله اش از تلاش بیهوده سر برود. این ها دقیقا همان مهارت هایی است که برای کشف استعداد به آنها نیاز دارد.

علاقه یا استعداد

به شخصی علاقه پیدا کردم.فکر می کنم او همانی است که باید باشد، تا کنون او را ندیده ام و هیچگاه با او صحبت نکرده ام. اما با تعریفی هایی که از او شنیده ام مطمئنم او فرد مناسب من خواهد بود. خنده دار بنظر می رسد اصلا چه کسی می تواند باور کند. تا وقتی در مجاورت کسی نباشیم علاقه ای بینمان شکل گیرد.

خیلی از ما برای یافتن شغل و استعداد مورد نظر دقیقا همین قدر کورکورانه عمل می کنیم. از دانش آموز کلاس ۱۲ انتظار داریم شغل آینده اش رو برگزیند و بر اساس آن گرایش تحصیلی اش رو انتخاب کند. چه انتظار بی جایی،چه فشاری آن نگون بخت باید متحمل شود. چطور بی شناخت و تنها براساس شنیده هایش این چنین تصمیم مهمی را اتخاذ کند. حتی اگر بعد از چند سال تحصیل در آن رشته به این نتیجه برسد که آن رشته اصلا با روحیاتش جور در نمی آید او رو مجبور به ادامه دادن می کنیم. حتی او رو تشویق به اخذ مدارک بالاتر هم می کنیم.

همین آگاهی از علاقه نداشتن،منشا بسیاری از حرکت ها و هدر ندادن فرصت هاست.هنگامی که وارد کار یا برنامه با رابطه ای می شویم کم کم شناخت پیدا می کنیم و براساس آن می توانیم به ادامه دادن یا ندادن فکر کنیم.

اگر علاقه داریم فرزندانمان وارد حوزه ی بخصوصی شوند بایستی سعی کنیم بستر این انتخاب را برایشان فراهم کنیم. البته ایجاد بستر مساعد بسیار ضروری هست. چه بسا اگر زمینه ی مناسب فراهم نشود قبل از شناخت منجر به دلزدگی شود. از همون دوران نونهالی با توجه به اقتضای سنی امکان تجربه کردن برا نونهال را فراهم کنیم و این را به یاد داشته باشید دنیا فانتزی کودکان فقط و فقط بازی است . شروع به خلق بازی های جهت دار کنیم تا بتوانیم وارد دنیا آنها شویم، و فرصتی هم برای والد و هم کودک جهت شناخت استعداد فراهم شود.

هر روز می نویسم

مشکل ما نداشتن ایده نیست.

مشکل این است که ایده‌های خوب را باور نمی‌کنیم و سریع از کنارشان عبور می‌کنیم.

بسیاری از ما آدم‌های دنیای امروز به‌نوعی زیاده‌خواهیِ پنهان دچار هستیم.

ایده‌ای را هرچند خوب، فعلاً کنار می‌گذاریم و به سراغ پیدا کردن ایده‌هایی ناشناخته‌تر و بیشتر، هرجایی را می‌گردیم.

غافل از اینکه در بسیاری از مواقع، فقط داشتن یک ایدۀ خوب کافی‌ست.